تبلیغات
داستانک
 
درباره وبلاگ
نظرسنجی
آیا از وبلاگ ما راضی هستید؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
داستانک
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
یکشنبه 17 اسفند 1393 :: نویسنده : امیر رضا مسجدیان جزی
کوهنوردی می‌‌خواست به قله‌ای بلندی صعود کند. پس از سال‌ها تمرین و آمادگی، سفرش را آغاز کرد. به صعودش ادامه داد تا این که هوا کاملا تاریک شد. به جز تاریکی هیچ چیز دیده نمی‌شد. سیاهی شب همه جا را پوشانده بود و مرد نمی‌توانست چیزی ببیند حتی ماه و ستاره‌ها پشت انبوهی از ابر پنهان شده بودند. کوهنورد همان‌طور که داشت بالا می‌رفت، در حالی که چیزی به فتح قله نمانده بود، پایش لیز خورد و با سرعت هر چه تمام‌تر سقوط کرد. سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس، تمامی خاطرات خوب و بد زندگی‌اش را به یاد می‌آورد. داشت فکر می‌‌کرد چقدر به مرگ نزدیک شده است که ناگهان دنباله طنابی که به دور کمرش حلقه خورده بود بین شاخه های درختی در شیب کوه گیر کرد و مانع از سقوط کاملش شد. در آن لحظات سنگین سکوت، که هیچ امیدی نداشت از ته دل فریاد زد: خدایا کمکم کن !
ندایی از دل آسمان پاسخ داد از من چه می‌خواهی؟


ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان های پند آموز، داستان های تو تویی، داستان جالب، داستان های خنده دار، داستان های عاطفی، 
برچسب ها : داستان، كوهنورد، داستان پند آموز، كوه، خدا، اشتباه، ندا،
لینک های مرتبط :




یک روز امام علی علیه  السلام از کنار یک یهودی گذشتند و آن یهودی با اسبش [بدون اینکه اسبش وارد آب شود یا خیس شود] از روی رود عبور می کرد، پس در همان لحظه امام علی علیه السلام را صدا  زد و عرض کرد: ای آقا! اگر این چیزی که نزد من است نزد شما بود چه کار می کردید؟

امام علی علیه السلام در جوابش فرمودند: در جایت بایست !...



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان های پند آموز، داستان های تو تویی، 
برچسب ها : داستان، داستان پندآموز، خدا، حضرت علی(ع)، رود، پیامبر، آب،
لینک های مرتبط :


منشی رئیس با خود فکر کرد شاید برای گرفتن تخفیف شهریه آمده اند یا شاید
هم پسرشان مشروط شده است و می خواهند به رئیس دانشگاه التماس کنند.
پیرمرد مؤدبانه گفت: «ببخشید آقای رییس هست؟ » منشی با بی حوصلگی گفت:«
ایشان تمام روز گرفتارند.» پیر مرد جواب داد : « ما منتظر می مونیم. »
منشی اصلاً توجهی به آنها نکرد و به این امید بود که بالاخره خسته می
شوند و پی کارشان می روند. اما این طور نشد. بعد از چند ساعت ، منشی خسته
شد و سرانجام تصمیم گرفت مزاحم رییس شود ، هرچند ازاین کار اکراه داشت.
وارد اطاق رئیس شد و به او گفت : « دو تا دهاتی آمده اند و می خواهند شما
راببینند . شاید اگرچند دقیقه ای آنها را ببینید، بروند.» رییس با اوقات
تلخی آهی کشید و سرتکان داد. نفر اول برترین دانشگاه کشور .....


ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان های پند آموز، داستان های تو تویی، داستان جالب، 
برچسب ها : داستان، داستان پندآموز، داستان جالب، كنكور، نفر اول، خارج، مریض،
لینک های مرتبط :


یکشنبه 17 اسفند 1393 :: نویسنده : امیر رضا مسجدیان جزی
یه خانومی گربه ای داشت که هووی شوهرش شده بود. آقاهه برای اینکه از شر گربه
راحت بشه، یه روز گربه رو میزنه زیر بغلش و 4 تا خیابون اونطرف تر ولش می کنه.
 وقتی خونه میرسه میبینه گربه هه از اون زودتر اومده خونه.
این کارا رو چند بار دیگه تکرار می کنه، اما نتیجه ای نمیگیره.....


ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان های تخیلی، داستان های پند آموز، داستان های تو تویی، داستان های عاطفی، داستان های خنده دار، داستان جالب، 
برچسب ها : داستان، گربه، مرد، زن، گمشده، بیچاره، گربه باهوش،
لینک های مرتبط :


یکشنبه 17 اسفند 1393 :: نویسنده : امیر رضا مسجدیان جزی
روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به یک ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آن جا زندگی می کنند چقدر فقیر هستند . آن ها یک روز و یک شب را در خانه محقر یک روستایی به سر بردند .
در راه بازگشت و در پایان سفر ، مرد از پسرش پرسید : نظرت در مورد مسافرت مان چه بود ؟ 
پسر پاسخ داد : عالی بود پدر !....


ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان های پند آموز، داستان های تو تویی، داستان های خنده دار، داستان جالب، 
برچسب ها : داستان، فقیر، ستاره، سگ، فانوس، پول، روستا،
لینک های مرتبط :


یکشنبه 17 اسفند 1393 :: نویسنده : امیر رضا مسجدیان جزی
«همسرم نواز با صدای بلند گفت، تا کی می خوای سرتو توی اون روزنامه فرو کنی؟ میشه بیای و به دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟
شوهر روزنامه رو به کناری انداخت و بسوی آنها رفت
تنها دخترم آوا بنظر وحشت زده می آمد. اشک در چشمهایش پر شده بود
ظرفی پر از شیربرنج در مقابلش قرار داشت
آوا دختری زیبا و برای سن خود بسیار باهوش بود
گلویم رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم، چرا چند تا قاشق گنده نمی خوری؟
فقط بخاطر بابا عزیزم. آوا کمی نرمش نشان داد و با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و گفت
باشه بابا، می خورم، نه فقط چند قاشق، همه شو می خوردم. ولی شما باید.... آوا مکث کرد
بابا، اگر من تمام این شیر برنج رو بخورم، هرچی خواستم بهم میدی؟...


ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان های پند آموز، داستان های تو تویی، داستان جالب، 
برچسب ها : خدا، داستان، دختر، پسر، سرطان، موج، روح بزرگ،
لینک های مرتبط :


یکشنبه 17 اسفند 1393 :: نویسنده : امیر رضا مسجدیان جزی
مردی برای اعتراف نزد کشیش رفت.

«پدر مقدس، مرا ببخش. در زمان جنگ جهانی دوم من به یک یهودی پناه دادم»

«مسلماً تو گناه نکرده ای پسرم»

«اما من ازش خواستم برای ماندن در انباری من هفته ای بیست شیلینگ بپردازد»...


ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان های پند آموز، داستان های تو تویی، داستان های خنده دار، داستان جالب، 
برچسب ها : داستان، داستان خنده دار، داستان پندآموز، كشیش، پدر، جنگ جهانی دوم، داستان باحال،
لینک های مرتبط :


در یکی از نمایشگاه های ماشین بیل گیتس موسس شرکت مایکروسافت و ثروتمندترین مرد جهان صنعت ماشین را با صنعت کامپیوتر مقایسه و ادعا کرد :

اگر جنرال موتورز با سرعتی معادل سرعت پیشرفت تکنولوژی پیشرفت کرده بود الان همه ما ماشین هایی سوار می شدیم که قیمتشان 25 دلار و میزان مصرف بنزین آنها 4 لیتر در هر 1000 کیلومتر بود؟!....
جنرال موتورز هم در جواب بیل گیتس اعلام کرد ...



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان های پند آموز، داستان های تو تویی، داستان های خنده دار، داستان جالب، 
برچسب ها : داستان، جنرال موتورز، مایكروسافت، كیسه هوا، بنزین، ماشین، آمریكا،
لینک های مرتبط :




( کل صفحات : 32 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
 
 
برچسب ها
پیوندها
آخرین مطالب